سهراب سپهری

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها :

شرح تابستون

سلام به همه شما دوستان گل و مهربونم.

واااااااااااااااااااااااای چقدر دلم برای این خونه تنهاییهام تنگ شده بود. می دونم که برای همه شما سوال شده بود که من چه اتفاقی برام افتاد و کجا رفتم؟

والا خودم هم نمی دونم. خیلی خیلی سرم شلوغ بد و اصلا گذشت زمان رو هم احساس نمی کردم.

تابستون هم دیگه داره بار سفر رو می بنده و جاش رو به پاییز میده.

من که اصلا نفهمیدم تابستون چطوری گذشت. مخصوصا از زمانی که کار جدیدم رو شروع کردم. آخر کاری که همیشه آرزوش رو داشتم. آخر بعد از کلی دوندگی و زخمت، توی یه مطب دندان پزشکی (ارتودنسی) مشغول به کار شدم و خیلی خوشحال و راضی هستم چون تجربه خیلی خوبی برام است. هنوز تو بانک هم هستم…

دیگه می تونید تصورش رو بکنید که چقدر سرم شلوغ کار است و در کنارش هم درس خوندن برای آماده شدن برای امتحان ورودی به دانشکده دندان پزشکی.

تو این مدتی که غیبت داشتم کلی اتفاقات افتاده. تجربه های زیادی کسب کردم که خیلی خوشحالم از این بابت. آشنایی با اقرادی که خیلی برام قشنگ و با ارزش است. آشنایی با کسانی که جنبه ها و بعدهای جدیدی رو تونستن نشونم بدن. هر چه بیشتر وارد جامعه بشی، با مسایل جدیدی روبرو میشی که باعث میشن به هدفهات نزدیک تر بشی.

واااااااااای کلی تولد اومدن و رفتن و آدمها هم یک سال بزرگ تر شدن. اولش که تولد خودم بود و با یه چشم به هم زدن تموم شد. دومیش تولد نگار جونم بود که تو اون روز هر دو تامون سر کلاس بودیم. تولد سوم مختص بابک گل بود که تو ایران مهمونی گرفت و باز هم  ما نبودیم تا درکنارش باشیم ولی همش به یادش بودم. تولد چهارم هم تولد دو سالگی کیمیاگربود (دو سال شد که مهرنوش حرفهای دلش رو اینجا می نویسه). تولد پنجم هم تولد شیمای گل و دوست داشتنیم بود. بعدش هم که سالگرد ششمین سالی که من اینجا هستم. وااااااااااای اصلا باورم نمیشه که زمان به این سرعت گذشته. باورش سخت است ولی خوب دیگه قانون طبیعت است…

دو تا خبر خوب هم هست. یکی این که اومدیم تو خونه جدید و کلی خوب است (خودمونیم کلی دردسر و اعصاب خوردی داشت ولی ارزشش رو داشت). دومیش هم این که آخر سارایی داره از ایران برمیگرده اون هم بعد از دو ماه و نیم. خیلی دلم براش تنگیده ولی دیگه چیزی نمونده. بی صبرانه منتظرم…

 سعی خودم رو می کنم که زود به زود بنویسم.

شاد و خوش باشید مهربون ها…

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳
تگ ها :

دوستت دارم...

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو، نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم...

گر چه به ظاهر جسمم خسته است

ولی دل دریایی است، تاب و توانش بیش ار اینهاست

دوستت دارم...

و تاوان آن هر چه باشد، باشد

دوست خواهم داشت، بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم عزیز

یه روز از همین روزها

روی شب پا می ذارم

توی قاب لحظه ها، عکس فردا می ذارم

تا که خوب خوب بشه، زخم های دلواپسی

عشق را مرحم می کنم، روی دلها می ذارم

 

ناصر عبداللهی

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۳
تگ ها :

توصيفی زيبا...

دوستی بسته پیچیده به روبان ها نیست

که کسی روز تولد به کسی هدیه کند

ولی من تمامیت خود را در سفره چرمینی خواهم پیچید

و شبی در چار سوی بادها رها خواهم کرد

چه کسی می داند؟؟

شاید از برکه متروکی هم صدفی صید شود...

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :

Graduation Day

این دو هفته ای که انتظارش رو می کشیدم که تموم بشه هم آخر تموم شد.

درسته... بالاخره به اون زمانی که همیشه براش لحظه شماری می کردم رسیدم و اون رو هم پشت سر گذاشتم.

خلاصه دیروز، روز فارغ التحصیلی من بود و روزی که همه جای دانشگاه جشن فارغ التحصیلی برقرار بود.

با این که ساعت ۳ جشن فارع التحصیلی من بود ولی از ساعت ۹ صبح از خونه رفتم بیرون چون باید برای ساعت ۱۰ توی جشن عزیزترین دوستم سارا شرکت می کردم. وقتی اسم سارایی رو می خوندن دل تو دلم نبود و انگاری واقعا داشتن اسم خودم رو صدا می زدند. بعدش سریعا خودم رو به جشن دوست گلم شیرین رسوندم که بتونم در شادی اون هم شریک باشم. تصمیم بر این داشتم که برای جشن اون یکی دوست خوبم بهرام هم حتما شرکت کنم که فرصتی نداشتم و مجبور بودم برای جشن فارغ التحصیلی خودم آماده بشم.

دقیقا یک ساعت قبل از برنامه با دوستان هم کلاسیم قرار گذاشته بودم که با هم آماده بشیم. یه حال عجیبی داشتم که تعریف نکردنی است. احساسی که هم شیرین و هم تلخ بود. شیرین به این دلیل که بالاخره تونستم مرحله اول تحصیلات دانشگاهی رو تموم کنم و تلخ به این دلیل که به غیر از مامان و بابای گلم و شیمای عزیزم که خیلی خیلی برای تمامی جشن ها زحمت زیاد کشید و دوستان مهربون و همراهم هیچ کس دیگری نبود. اون عزیزانی که همیشه دوستشون دارم و قسمت بزرگی از زندگی من رو تشکیل میدن.

در تمام مدتی که منتظر بودم تا اسمم خونده بشه، تو فکر تک تک عزیزانم تو ایران بودم و لحظه ای از ذهنم خارج نمی شدن و مطمین بودم اگر توی جشن من شرکت می کردن شادی و خوشحالی ای که داشتن همه رو تحت تاثیر قرار می داد و صدای شور و هیجانی که داشتن سالن رو پر می کرد.

در هر حال نوبت به من رسید و اسمم رو خوندن و دیپلم رو بهم دادن و صدای تشویقی که بعد از اسم من توی سالن بلند شد خیلی بیشتر تحت تاثیر قرارم داد و همش اشک شادی و خوشحالی...

وقتی از در سالن اومدم بیرون و مامان و بابا رو دیدم که چهره شاد و خندانشون نشان دهنده رضایت بود بسیار خوشحال شدم که حداقل تونشستم یک میلیونیم زحماتی که برام کشیدن رو جبران کنم.

در هر حال، روز ۱خرداد از فراموش نشدنی ترین و زیباترین روزهای زندگیم بود.

حالا از این به بعد وارد مرحله جدیدی از زندگیم شدم و امیدوارم که از پس اون هم بتونم به خوبی بر بیام.

 

سبز و خرم باشید...

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :

روزهای آخر ترم پايانی

روزهای آخر دوران لیسانس رو دارم پشت سر میذارم و کاملا دارم به اتمام رسیدنش رو احساس می کنم.

روزها یکی بعد از دیگری میان و میرن و لحظه به لحظه به لحظات سخت پایان ترم و کارهایی که باید انجام بشه و پروژهایی که باید تحویل داده بشه نزدیک میشم.

لحظاتی که فشار کارها نمی ذاره حتی درست فکر کنی و فقط به تنها چیزی که فکر میکنی این است که یه طوری کارهات رو به نحو احسنت تموم کنی و تحویل بدی.

پروژه های آخر رو هم دارم روشون کار می کنم که تا هفته دیگه تحویلشون بدم و خلاصی پیدا کنم تا تازه بتونم فکرم رو متمرکز کنم به امتحان های پایان ترم که تمامشون پشت سر هم است و حتی وقت نفس کشیدن هم ندارم...

درسته که این ده روزی که مونده خیلی خیلی سخت است و میشه گفت از سخت ترین لحظات تحصیلی است ولی همین که به آخرین روز امتحان ها و تموم شدن درسها حتی برای یه مدت کوتاه فکر می کنم، یه امیدی پیدا می کنم و به بقیه کارهام ادامه میدم.

شنبه ای که گذشت تولد بیست و یک سالگی دختر عمه ام بود و خیلی خوشحال بود چون دیگه به این سن رسیده بود و به قول معروف رفته بود قاطی آدم بزرگ تر ها...

خلاصه به خاطر تولدش تو یه رستوران خیلی شیک و باحال به اسم Bahama Breeze دور هم جمع شدیم و میشه گفت آخرین بیرون رفتن من قبل از تموم شدن درسهام بود و دیگه باید تا دو هفته دیگه همش بکوب درس بخونم و خودم رو برای امتحان ها آماده کنم. فکر کنم تا روزی که امتحان هام تموم بشن فرصت این رو نداشته باشم که بنویسم ولی به محض این که درسهام تموم بشه باز هم میام و شروع به نوشتن می کنم.

از تمام شما دوستان گلم هم ممنونم که من رو تنها نمی ذارید و همیشه به کلبه کوچیک من سر میزنید.

هیچ وقت فراموشتون نمی کنم.

برام دعا کنید که حسابی بهش محتاج هستم.

شاد و خوش باشید...

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳
تگ ها :

شرم و شوق...

دل می ستاند از من و جان می دهد به من

آرام جان و کام جهان می دهد به من

 

دیدار او طلیعه صبح سعادت است

تا کی ز مهر طالع آن می دهد به من

 

دلداده غریبم و گمنام این دیار

زان یار دلنشین که نشان می دهد به من

 

جانا مراد بخت و جوانی وصال توست

کو جاودانه بخت جوان می دهد به من

 

می آمدم که حال دل زار گویمت

اما مگر سرشک امان می دهد به من

 

چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز

شوقت اگر هزار زبان می دهد به من

 

آری سخن به شیوه چشم تو خوش ترست

مستی ببین که سحر بیان می دهد به من

 

افسرده بود سایه دلم به هوای عشق

این بوی زلف کیست که جان میدهد به من

 

ه. ا. سایه

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
تگ ها :

درس درس درس...

امان از گرفتاریهای درسی و کاری که تمومی ندارن.

تو این دو هفته ای که ننوشتم، اون قدر سرم شلوغ بوده که باورنکردنی است و الان هم که بهش فکر می کنم سرم درد می گیره...

بدترین روزها و بهتر میشه گفت سخت ترین روزهای این ترم رو پشت سر گذاشتم و همش در آرزوی این بودم که به خوبی تمون بشه  و به مشکلی بر نخورم.

تو این هفته ای که گذشت، ۴  تا امتحان خفن و یه پروژه ای که خفن تر از خفن بود داشتم. حقیقتش این بود که ۲۴ ساعت هم برام کم بود و به زمان بیشتری احتیاج داشتم ولی خوب دیگه با تمام سختیهاش گذشت و من هم برای یه مدت کمی هم که شده می تونم یه نفس راحت بکشم.

از تمام شما دوستان گل و باوفا هم ممنونم که من رو تو این مدت تنها نذاشتین ولی شرمنده که اصلا وقت نفس کشیدن هم نداشتم چه برسه به این که اینترنت و وبلاگ خونی ولی حتما به خونه تک تکتون سر می زنم.

وقتی این جملات رو خوندم باعث شد که به فکر فرو برم و لحظاتی با خودم خلوت کنم:

فراموش کن آنچه را که نمی توانی به دست بیاوری

و به دست بیاور آنچه را که نمی توانی فراموش کنی

شما چی فکر می کنید؟؟؟

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳
تگ ها :

۱۳ به در...

باز هم زمان به سرعت برق و باد گذشت.

هنوز هیچی نشده ۱۳ روز از فروردین رو پشت سر گذاشتیم.

من که از تعطیلات هیچی نفهمیدم چون همش سر کار بودم و یک هفته واقعا کم بود. دوست داشتم که دو هفته بود تا میشد به یه سری کارهای عقب افتاده رسید.

امیدوارم که شما دوستان خوبم روز ۱۳فروردین رو به خوبی پشت سر گذاشته باشید. ما که مجبور بودیم بریم دانشگاه و کلاس پشت سر کلاس و بعدش هم که سر کار تا آخر شب. خدا رو شکر نحضی  ما رو نگرفت و بسی جای خوشحالی داره.

مثل تمام برنامه ها که همیشه باید یک شنبه باشه وهیج وقت  سر موقع نیست، ۱۳ به در هم تبدیل به ۱۶ به در میشه و این یک شنبه همه ایرانی ها توی یه پارک بزرگ (Black Hill Park)  دور هم جمع میشن و کلی باحال است و کلی خاطره به جا میذاره. امیدوارم که هوا خوب باشه و بارون نیاد چون این چند روزه همش هوا بارونی بوده.

اگه این بارون بذاره، میشه از زیبایی های بهار لذت برد. این جا که تمام درخت ها دارن شکوفه میدن و همه جا خیلی خیلی خوشگل شده و آدم همش دوست داره یه جا بشینه و از این طبیعت لذت ببره. ایشالا که بشه فرصت کرد...

لحظات خوشی رو براتون آرزو دارم.

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
تگ ها :

نوروز ۱۳۸۳

باز هم یکسال دیگه گذشت و تموم شد و پرونده اش بسته شد.

یکسال با تمام خوبیها و بدیهاش و تمام خاطرات تلخ و شیرینش سپری شد. خاطراتی که مثل تمامی خاطرات قدیمی بایگانی شد و خیلی هاشون به تجارب ما اضافه کرد.

باز هم یک بهار دیگه از راه رسید و باز هم زیبایی های خودش رو به همراه آورد. زیبایی هایی که به نوبه خودش قابل توصیف نیست.

بهار یعنی نو شدن و زندگی دوباره یافتن. آره، یعنی دوباره شکفتن و دوباره شروع کردن...

امسال ششمین بهاری بود که دور از ایران بودم و اون شور و هیجان رو از نزدیک ندیدم. دلم خیلی خیلی برای عیدهای ایران تنگ شده. برای دور هم جمع شدن و خوندن یا مقلب القلوب والابصار... و ثانیه شماری برای تحویل سال نو و عیدی دادن و عیدی گرفتن و ...

این جا اون حال و هوا نیست ولی باز هم برنامه هایی هست که بشه دل رو راضی کرد و به یاد همون لحظات شیرین و دوست داشتنی سالهای قبل تو ایران، وارد سالی جدید شد.

دوستان گلم، فرا رسیدن سال نو و بهار طبیعت رو به تک تک شما تبریک میگم و امیدوارم که سال۱۳۸۳، سال بسیار خوبی براتون باشه و به تمام آرزوهای کوچیک و بزرگتون برسید.

سبز و خرم باشید.

 

سال نو مبارک...

  
نویسنده : مهرنوش ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳
تگ ها :

← صفحه بعد